خرید بک لینک
یکی بهم گفت: امروز سالروز عشقمونه. تو که بلدی بنویسی یه چیزی بنویس برام

کلی با مغزم کلنجار رفتم و به خودم فشار اوردم که بتونم چهار تا جمله بنویسم .

چقد سخت شده برام نوشتن

سخت بودن این مساله به کنار ،اینکه بخای خودتو جای یه نفر دیگه بزاری و از دید اون درباره عشق و حال و هواشون تو روزای عاشقی بنویسی سخت تر...

نتیجه تلاشم این شد:

عشق یعنی همین که کسی تو را بلد باشد و بی شک
امروز روز عشق است...

به قول مولانا

"باز فرو ریخت عشق ،از در و دیوار من..."

عشق جان :

حالا روزهاست که دیگر حتی نمیتوانم به نبودنت فكر کنم و از ياد برده ام شهر بي تو چه بي قواره است.

بیدار که میشوم، راه که می روم، کتاب که میخوانم، موقع درس خواندن، اشپزی ،خرید، استراحت، به همه ی روزهای قشنگی که با تو میسازم فکر میکنم ، جهانم از تو پر میشود ، دلم لبانت را ميخواهد و هر لحظه دستانم برای دستانت بی قراری میکنند

جانا:

وقتی تو هستی بي هراس از شبان و روزان ، بی ترس و دلهره ، در دنیا رها ميشوم میبینم که:
دریا با امواج میرقصد
زمین با اجرام میرقصد...
انسانهای عاشق باهم میرقصند...
و من دارم با تو میرقصم،

عشق جانم،
معناي جهانم دوست داشتن توست ،دست از عاشق تو بودن برنمیدارم و تمام دقايق شب و روز زمزمه میکنم:
قاف حرف اخر عشق است ،آنجا که تو آغاز میشوی...

برچسب: نویسنده: طاها رستمی تاريخ: شنبه 14 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:15

صفحه بندی